سلام
من این وبلاگ رو فقط برای تابستون درست کرده بودم.
و حالا که تابستون داره تموم میشه وقت خداحافظیه!
شاید گاهی اوقات دوباره چیزی توش نوشتم اما این احتمال خیلی کمه.
پس خداحافظ
![]()
![]()

خودكارش را ميكوبيد به پيشانيش.گاه گاه آن را روي كاغذ ميگذاشت و تراوشات مغز خاليش را در كاغذ فرو ميكرد چون خودكار نمينوشت.چون خودكار نمي نوشت،نوشته ها را حك ميكرد.اما نوشته اي نبود. همه چيز در ذهنش بود .اما ذهنش خالي بود.
از پشت ميز بلند شد و كارد و سيب را برداشت . سيب را تكه تكه كرد و داخل بشقاب گذاشت.اما نخورد.
دوباره برگه ها را جلوي خودش ،روي زمين چيد.سعي ميكرد مرتبشان كند.اما نميتوانست.هيچ كدام شماره نداشتند. حتي از روي متنشان هم نميشد ترتيبشان را مشخص كرد.چون خالي بودند.با خود مثلا فكر كرد آدمهاي سالم چگونه از پس اين كارها برميايند؟
همه ي كاغذها را تا كرد و روي هم چيد.دوباره بازشان كرد و خط تايشان را با دست صاف كرد.آنگاه همه را مچاله كرد و به سمت سطل زباله ي گوشه ي اتاقش رفت.
روي سطل برچسبي زده شده بود: "اموال دولتي.شماره ي 543"
واقعا با خود فكر كرد كه كجاست.چه ميكند.چرا نميميرد؟چرا زنده است؟چرا سعي دارند ديوانه اش كنند و ميگويند ديوانه است.با خود فكر كرد ديگر چه ميتواند بكند تا سلامتي خود را نشانشان دهد.
دوست داشت همان لحظه پرستار ميامد و او را ميديد كه سطل آشغال را روي سرش خالي كرده و مثل كلاه كله اش را فرو كرده داخل سطل قرمز.
دوست داشت پرستار سلامتيش را ميديد.
همانطور كه نشسته بود سعي ميكرد انگشت شست پايش را گاز بگيرد.يا بخورد.در حال تلاش بود كه دكتر در زد و وارد شد.نگاهي به او انداخت و لبخند تحسين آميزي به لب آورد.دست راستش را داخل جيب چپش كرد و خودكارش را درآورد.يكي از كاغذهاي مچاله شده را برداشت و دوباره انداخت.با خود غرو لند كرد و گفت كاغذ خالي نداري؟
جواب داد:نه .همه اش پر است.
دكتر پرستار را صدا زد و از او كاغذ خالي خواست و پرستار برگه اي به او داد .دكتر رويش پيامي نوشت و به پرستار داد.نه!ننوشت .حك كرد.خودكارش نمينوشت.بعد هم رفت.
پرستار به او گفت ساكت را جمع كن.حالت خوب است.بايد بروي.
و خنديد.غش غش خنديد و بعد از خنده ريسه رفت و روي زمين افتاد.او هم ساكش را جمع كرد و كلاهش را روي سر گذاشت خداحافظي كرد.وقتي ميخواست از در بيرون برود در حياط دوستانش را ديد كه مينوشتند. يكي كه نميتوانست حرف بزند چيزي روي كاغذ نوشت و به دستش داد.گرفت.خواند:خداحافظ دوست عزيز...
(خواهش میکنم توی خبرنامه عضو بشید)

مثل هميشه خسته و وامانده وارد خانه شد.پالتويش را روي جالباسي پشت در آويزان كرد و جورابهايش را به سمت سبد رختهاي چرك گوشه ي اتاق پرتاب كرد.اينقدر سبد پر بود كه جورابها افتادند روي كوهي از لباسهاي كثيف كنار سبد.
دلش ميخواست يك نفر با تمامي نيرو بدن لهش را بكوبد و مالش دهد يا حداقل آرزو كرد كسي در خانه باشد تا ليواني آب خنك به او بدهد.اما تنها خانه ي سوت و كور پذيرايش بود.
نگار طبق معمول يادداشتي روي درب فريزر زده بود:"از همان خورش قرمه سبزي گرم كن و بخور"
برگه يك هفته پيش نوشته شده بود و او هنوز هم از دستورش استفاده ميكرد.نگار خيلي دوستانه او را ترك مي كرد و ميرفت.كار هر روزش بود.ميگفت ميروم خانه ي پدرم.آري...مي گفت.
دركش نميكرد.با اينكه اداي يك شوهر روشنفكر و آگاه را خيلي خوب در مياورد ولي هيچ گاه،حتي يكبار هم او را درك نكرد.رفتنهايش را ...نبودنهايش را...به قول خودش آزاديها را...قابلمه ي قرمه سبزي را روي شعله ي اجاق گاز گذاشت.صدايي مانند ناله از ظرف يخ زده به گوشش خورد.در آن سكوت تنها صدا، سنگ مرگي كه روي خانه اش افتاده بود را ميخراشيد.اما جاهايي كه ميخراشيد را با خطوطي سياه ميپوشاند.شايد خاكستري!
به استيل اجاق گاز نگاه ميكرد كه گاهي رنگي از شعله ي نارنجي را منعكس ميكرد.ناله خاكستري بود و با اينكه ملايم ولي سوزان.دلش را ميسوزاند.اشكش را ترغيب ميكرد.
صداي قابلمه اذيتش ميكرد.جلوي تلويزيون نشست و به صفحه ي سياه نگريست.به تصوير خسته و وامانده ي خودش كه مغموم بودو خيره...
حس كرد چيزي در قلبش است كه اگر آن را از راه دهان پرتاب نكند خواهد مرد.خفه خواهد شد.و آن واژه ي كثيفي بود كه زنش ساخته بود.واژه اي آلوده!!!
دوباره سمت قابلمه رفت و به نجواي ظرف،به ناله ي ظرف گوش فرا داد.در ظرف را برداشت و خورش سوخته را نگاه كرد.خورش سياه. اين غذا ديروز هم سوخت، پريروز هم و حتي اولين بار كه آن را روي شعله گذاشته بود.
هر شب به زمزمه هاي ظرف گوش ميداد به زمزمه هاي خاكستري ظرف.
خاكستري مثل كلمه ي آلوده بود.فكر كرد "بدبخت! ظرف هم ميداند.فهميد.از دستان زنت.از لمس دستان كثيفش!"خنديد" نه !حق داري !تو حتي چندين هفته ست اندازه ي اين ظرف و كسي ديگر هم نبودي كه دستانش را لمس كني.پس چرا پنهان ميكني؟چرا؟بايد فكري كني"
و فكري كرد براي رهايي از واژه ي آلوده!
به سمت ظرف رفت.شعله را خاموش كرد.ظرف را با نوك انگشتانش ،با اكراه به سمت سطل زباله برد و سياهيها را دور ريخت.
انديشيد:"بايد رفت..."
پالتويش را به تن كرد و رفت.

پیوست۱: لطفا توی خبرنامه ی وبلاگ عضو بشید.(خواهش میکنم حتما اینکار رو بکنید
)
پیوست ۲:به وبلاگ گروهی من و ابر بهار و MOm0 سر بزنید:
![]()
جام مقدس) (Holy grail به عقيده ي يه سري از مسيحيها جامي است كه در شب آخر،مسيح در اون شراب نوشيده و بعد توسط يوسف از روح مسيح دريافت و براي پيروان مسيح به بريتانيا فرستاده شده.و خون مسيح رو داخلش ريختند. و بعد در بریتانیا نگهبانانی رو برای محافظت از جام قراردادند.
اما اين فقط يكي از افسانه هاي مربوط به جام هست .جام توي هر افسانه اي نقش متفاوتي رو ايفا ميكنه.مثلا جايي اومده كه جام رحمت خداونده كه هر انساني ميتونه بهش دست پيدا كنه و فقط به كمال انسان بستگي داره و كلي افسانه هاي ديگه...(اینا رو خودم تحقیق کردم)
اما دن براون توي كتاب راز داوينچي(The Da Vinci Code) اين موضوع رو مطرح ميكنه كه جام مقدس مريم مجدليه است و مريم مجدليه هم همسر مسيح است. ولي كليسا با اين كه حضرت مسيح ازدواج كرده مخالفه چون معتقده كه مسيح پسر خداست و انسان نيست و نميتونه ازدواج كنه.
و همنشين مسيحاي نجات دهنده مريم مجدليه است .مسيح بيش از ديگر حواريان دوستش داشت و بر لبانش بس بوسه ميزد ديگر حواريان از اين رنجه ميشدند و نارضايتيشان را اعلام ميكردند .
(همنشين در اون روزگار به معناي همسر بوده)
"كتاب اناجيل غنوصي"
به خاطر همين يه سري از حقايق جام مقدس يا مريم مجدليه هست كه مجمعي به نام "دير صهيون" كه اعضاي اون رو هيچ كس توي دنيا نميشناسه(استادهاي اعظم دير در گذشته كساني بودند مثل: داوينچي،نيوتون،ويكتور هوگو و ...) از اونها مراقبت ميكنه تا دست كليسا به اونها نرسه و نابودشون نكنه.اين اسناد مربوط به خاندان سلطنتي مسيح هم هست.
حالا چرا مريم مجدليه جام مقدسه؟
در دنياي نمادها نماد مرد اين هست:
^ :حالت نوك شمشير
و نماد زن:
۷ :حالت ساغر
نماد مختص زن يا مادينگي ، حالت رحم زن هم تلقي ميشه.پس جام مقدس زني به نام مريم مجدليه (جام) هست كه خون حضرت مسيح در اونه!يعني خون حضرت مسيح،فرزندش در رحم مريم مجدليه!
و اين چه ربطي به داوينچي داره؟
داوينچي جام مقدس رو كشيده.توي اين نقاشي:

اين شام آخر اثر داوينچيه كه مسيح با حواريون در حال خوردن شام در آخرين شب زندگي مسيح هستند كه عده اي فكر ميكنند همه ي افراد نقاشي مرد هستند اما واقعيت اينه كه اون كسي كه كنار مسيح نشسته و فلش سفيد بالاي سرش هست مريم مجدليه است.اون كسي كه فلش سبز بالاي سرشه مسيح و فلش قرمز پطرس قديس(همون حواري كه مسيح به اون گفته بود:وقتي خروسي سومين بانگ را زد،تو مرا انكار خواهي كرد و اين اتفاق هم افتاد) رو نشون ميده.مسيح و مريم طوري نشسته اند كه حالت ساغر و نماد مادينگي رو نشون دادند.
توي اين شب مسيح اعلام ميكنه كه مريم مجدليه بعد از اون بايد كليساي مسيحيت رو بچرخونه. پطرس از اين جهت ناراحت بوده و دوست داشته كه خودش جانشين مسيح بشه.حالت دستش رو روي گردن مريم ببينيد. در ضمن فلش زرد چاقويي رو در دست پطرس نشون ميده .(ولي از اينجا ديده نميشه)
دو جمله از داوينچي:
"پيروي جاهلانه و كوركورانه به گمراهي ميكشدمان .اي فانيان فلك زده !چشم باز كنيد!"
"بسياري پيشه ي توهمات و معجزات كذب را پيش گرفته اند و توده ي جاهل مردم را ميفريبند."
اگر روزي اين مدارك افشا بشن يعني كليسا مسخره است و هيچ چيز حقيقت نداشته.و مسيحيت كاملا زير سوال ميره.توي كتاب دن بروان از زبان يكي از شخصيتها مينويسه:"كتاب مقدس را از آسمان فكس نكرده اند(جمله اي از مارتين پرسي) " و همچنين:" كتاب مقدس محصول انسان است .كتاب مقدس با معجزه از آسمون نيفتاده پايين"
"بيشتر از هشتاد انجيل براي عهد جديد نوشتن كه چند تاشون مثل متي و لوقا و يوحنا رو در نهايت انتخاب كردندو ..." يك رهبر كافر دين مسيحيت رو به رسميت اعلام كرد و از بين اين انجيلها چند تا رو انتخاب كرد.كه با اين قضيه كاري نداريم.
به گفته ي دن براون خاندان مسيح زير نظر دير صهيون زندگي ميكنند و دير خيلي مواظب اونهاست.
دن بروان همچنين معتقده كه (از زبان يكي از شخصيتها ميگه) جام مقدس هيچ وقت لازم نيست افشا بشه .مردم جام رو ميشناسن و داستانش همه جا هست.
آثار داوينچي،بوتيچلي،پوسن،برنيني،فلوت جادويي موتزارت،گوژپشت نتردام ويكتور هوگو ،افسانه هايي مثل سر گاوين و شواليه ي سبز ،شاه آرتور، زيباي خفته،سفيد برفي حتي آثار والت ديسني سرشار از نمادپردازي ها و اسرار جام مقدس هستند.
محبوبیت و شهرت كتاب راز داوينچي به جایی رسید که شرکتهای مسافرتی همه جاي دنیا، تورهایی ایجاد کردهاند که حول وقایع این کتاب میگرده و شرکتهایی مثل شرکت «راوینچیز» مسابقاتی با استفاده از مفاهیم کتاب ايجاد كردند. در ضمن یک فیلم سینمایی و یک بازی ویدئوئی هم بر اساس آن ساخته شده كه توي فيلم تام هنكس و ژان رنو بازي كرده اند.

مي لعل مذاب است و صراحي كان است جسم پياله است و شرابش جان است
آن جام بلورين كه ز مي خندان است اشكي است كه خون دل در او پنهان است
كسي چه ميداند ؟!
هنگامي كه غم به سياهي چشمانت چنگ ميزند
هنگامي كه قطره هاي اشك بندهاشان را ميدرند تا از كيسه ي قرمز قلب بگريزند
هنگامي كه به در و ديوار قلبت ناخن ميكشند تا بالا آيند
هنگامي كه له له ميزنند براي رهايي از جوش و خروش هميشه اشان
هنگامي كه پلكهايت ميلرزند
هنگامي كه مژگانت خشكند و همچون دستي بلند شده به سمت آسمان قطره ها را ميطلبند
هنگامي كه دلت كوير است
هنگامي كه لبهايت خسته از تلاش براي نواختن فرياد، معصومانه باز مانده
هنگامي كه صدايت در گلو ميلرزد و بيرون نميايد
هنگامي كه اشك، چشمانت را برق مياندازد
هنگامي كه در سينه ات حسي داري به سنگيني زمين
هنگامي كه دست و پايت تمايل غريبي دارند به کشیده شدن به كنجي براي كز كردن
هنگامي كه شوق انگشتانت را ميبيني براي پاك كردن اشكت
هنگامي كه رقص پره هاي بيني وادارت ميكند پلكها را برهم بگذاري
هنگامي كه نياز داري به اشك ريختن
شايد اشك آنست كه سرازير نشود...
ف